لسان الملك سپهر

120

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

تا بدانجا كشيد كه خدمت ساحر را ترك گفت ؛ و هر روز مقيم حضرت فيميون بود و پدرش چنان مىدانست كه او كسب علم سحر مىكند . بالجمله عاقبت عبد اللّه بن الثامر شريعت عيسى عليه السّلام گرفت و فيميون دين خود به دو بياموخت و كلمات انجيل را از بهر او روشن ساخت و گفت : اى عبد اللّه بدان كه اسم بزرگ خداوند كه مفتاح جميع بستگىهاست در اين انجيل مبارك است و آن نام بزرگ هرگز در آتش سوخته نشود و از بهر هر حاجت بخوانى روا گردد . عبد اللّه گفت : چه باشد كه اين نام مبارك را به من بياموزى ؟ فيميون گفت : اى برادر تو هنوز حمل آن بار نتوانى كرد ، آنگاه كه لايق باشى از تعليم آن دريغ نخواهم داشت . عبد اللّه چون اين سخن بشنيد به سراى خويش آمد و دانسته بود كه اسم اعظم خداى در آتش نخواهد سوخت ، پس قداحى چند راست كرد و هر اسم كه در انجيل يادداشت بر قدحى جداگانه مىنگاشت و آن قداح را يك يك همى در آتش افكند تا بسوخت چون بدان تير رسيد كه اسم اعظم بر آن ثبت بود نسوخت و از آتش بيرون جست ، و عبد اللّه آن نام را بدانست و نزديك فيميون شتافته صورت حال را بازگفت . فيميون فرمود : اى فرزند اكنون كه يافتى نيكو بدار و در كارهاى ناسزا به كار مبر كه سبب هلاك تو خواهد شد . و از اين هنگام مدتى دراز بر نيامد كه فيميون وداع جهان گفت و عبد اللّه در اراضى نجران همى عبور كرد و هر جا مريضى بود به نزد او حاضر مىكردند تا شفا بخشد ، اما عبد اللّه نخست دين حق بر مريض عرضه مىكرد و او را مسلمان مىساخت و از پس آن در حق او دعاى خير كرده تا شفا مىيافت . بدين گونه نام او در نجران بزرگ گشت و مردم به دو پيوستند و حاكم نجران بيم كرد كه حكومت او محو گردد ، پس كس فرستاد و عبد اللّه را حاضر كرد و گفت : اين چه قانون است كه پيش گذاشته‌اى و دين آبا و اجداد ما را محو و مطموس داشته‌اى ، از اين آيين بگرد و اگر نه ترا كيفر خواهم كرد . عبد اللّه گفت : هرگز ترا بر من غلبه نتواند بود و جز خداى را بر بندگان قدرت نباشد . حاكم شهر از سخن او در خشم شد و بفرمود او را برده از جبلى بلند به زير